يكي يدونه - هيراد دردونه
خاطرات ما و هيراد
قالب وبلاگ

 

نمایشگاه

 

 

 

http://upload.ghashang.com/images/84on1lf44xhz2tkb40wu.png

[ شنبه ] [ 18:20 ] [ مامان و باباي هيرادجون ]

هیراد عزیزم 34 ماهه شده و ما خیلی خوشحالیم چون روز به روز خانواده ما  با نشاط تر میشه مخصوصاً زمانی که میخندی و خنده هات رو میپرستیم.

اونقدر مامان مهین و بابایی دوستت دارن که نگو و وقتی که چند روز همدیگرو نمی بینین با هم تلفنی صحبت میکنید.

بابا پرویز همیشه تو مغازه حرفت رو میزنه و کلی برات ضعف میزنه.

این سری که رفتیم بهش سر بزنیم دیدیم برات توی یخچال مغازه طالبی گذاشته و خنک شده تا با هم دیگه کلی کیف کنین.میخورین و لذتش رو میبرید.

وقتی میبینی بابا به همراه بابا پرویز دارن قفسه ها رو میچینن میری و کمک میکنی و وسایل رو دست به دست به اونها میرسونی.

هر وقت میری مغازه با همسایه های اونجا سلام میکنی و از دور برای اونها دست تکون میدی و مامان و بابا عاشق این کارهای مردونت هستن پسر گلم

وقتی با مامان مهین جون میریم میوه - تره بار کلی ذوق میکنی و به ما کمک میکنی تا انتخاب کنیم و خودت هم گیلاس و آلبالو و چیزهایی که دوست داری میریزی تو کیسه نایلونی و به مغازه دار میگی حساب کن و اونم با خوشرویی از شما میگیره و وزن میکنه و شما هم خوشحال دوباره کیسه ها رو ازش میگیری و نشون من میدی یعنی هم خرید کردی و هم حساب کردی و همه ما کلی ذوق میکنیم آقا کوچولو.

روزهایی که حوصله ت نمیگیره با اسباب بازیهات بازی کنی میگی زنگ بزن بابا ابکر بیاد دنبالم ( ابکر=اکبر) و هرچی میگم درست تلفظ کن باز هم اونی رو که خودت دوست داری میگی و البته وقتی زنگ میزنم خودت گوشی رو میگیری و کامل با بابایی حرف میزنی و بعد از سلام اولین جمله ای که میگی : شما الان کجایی؟ 

وای که چقدر این جمله ت و دوست دارم و بابایی هم کامل به شما توضیح میده و بعد میگی : من حاضر میشم بیا اینجا تا پجــو سوار شیم و بریم خونه مامان طلعت و بابایی هم جز چشم گفتن چی میتونه به یکی یدونه خودش بگه

این ماه کلاً مامان خونه تکونی داره و خودش رو برای ماه رمضان که مهمون داره آماده میکنه و شما هم مثل یه مرد کمک میکنی و با دوچرخه جارو برقی رو هل میدی جلو تا من مجبور نباشم اونو دنبال خودم بکشم و مسئولیت خاموش و روشن کردن جاروبرقی هم به عهده شماست .

وقتی موقع گردگیری میشه شما شیشه پاک کن دستت هست و بقول خودت پِس میزنی و منم با دستمال اون قسمتها رو تمیز میکنم و برای هر کجا جداگانه میپرسی اینجا بزنم -اینجا هم بزنم .

وقتی اتاقت رو مرتب میکنم دونه دونه لباسهات رو میدی تا من تا کنم و بزارم تو کشوی لباسهات و گاهی خودت هم با اون دستهای ناز و کوچولوت تا میکنی و میدی به من و من کلی میبوسمت و میگم ممنون پسرم -ممنون عشقم و شما میگی : منم ممنون 

این روزها میوه مورد علاقه ت رو زیاد میگیریم (هندوانه) و شما اونقدر با ولع میخوری که دوست دارم دائم نگات کنم و یه جوری گاز میزنی و عطش داری که کیف میکنم و این میوه اصلاً برای شما تکراری نمیشه.

این ماه رفتیم خونه عمو اکبر - پیش موژان جون و مهیار جون و کلی با اونا بازی کردی و البته با زن عمو فرزانه و عمو که خیلی بهت خوش گذشت و کلی با عروسک خرسی بازی کردی و با مهیار فوتبال بازی کردی. البته عمو بنده خدا رو هم گیر آوردی و کلی کولی بازی کردی و غش غش میخندیدی.

با هم دیگه رفتیم خرید و شما تو سبد میشینی و خرید میکنی و ما هم کلی وسیله هم برای شما خریدیم و هم خودمون و شما کلی دور زدی و همه جا رو نگاه میکنی.

 

رفتیم باغ سپهسالار که کفش بخریم که شما اونجا یه باب اسفنجی دیدی و باهاش مشغول شدی و دیگه نمی اومدی، مخصوصاً وقتی که چند نفر دیگه هم به شما پیوستند.

وقتی میریم کافی شاپ خودت منیو رو نگاه میکنی و بعد میری سفارش خارج از منیو میدی و هرچی تو ویترین هست رو نگاه میکنی و یکی از کیک های مورد علاقه ت رو انتخاب میکنی و تا آماده شدنش تو محوطه قدم میزنی .

 

یه شب که با مامان مهین رفتیم پیاده روی شما کلی راه رو پیاده رفتی و اصلاً تو بغل نیومدی و رفتیم یه پارک جدید که نرفته بودی و اونجا هم وسایل بازی بود و قلعه بادی که اونقدر قشنگ و محتاط بالا میرفتی و اونقدر خوشگل سُر میخوردی که کلی برات دست زدیم و تشویقت کردیم.

اینم از طرز پیاده روی شما که دستهات رو میذاری پشتت و راه میری

 

 

وقتی اومدیم خونه از خستگی بیهوش شدی و طبق معمول با بابا مهدی رو زمین جلوی تلویزیون خوابیدین و بعد اومدین تو تختخوابتون.

 

با بابا مهدی و دایی رفتیم به سمت ییلاق و آب و هوای خنک و کنار رودخونه نشستیم و نهار خوردیم و کلی شما بازی کردی .وقتی میرفتیم توی تونل ذوق زده میشی و منتظر تونل بعدی هستی. تو راه برگشت رفتیم باغ بابا اکبر و زیر درخت نشستیم و آلبالوها در اومده و شما هم اونجا مشغول بازی شدی و موقع برگشت رفتی تو ماشین بابایی پیش دایی جون و مامانی و بابایی و از پنجره بیرون نگاه میکردی و برای ما دست تکون میدادی و بوس میفرستادی.

 

وسط های راه خوابیدی و همونجوری تو خواب اومدی خونه.

بازم یه پارک جدید رو افتتاح کردی و از سُرسُره زرافه ای هم سُر خوردی و کلی کیف کردی و اونقدر قشنگ سُر میخوری که به محظ اتمام کار می ایستی و کاملاً ورزشکاری رفتار میکنی.

 

زن عمو فرزانه و موژان خانم چند روزی اومدن خونه مامان مهین و از روز دوم و سوم شما به اونها پیوستی و خونه مامانی بودی و یه شب هم با هم رفتیم پارک جنگلی که خیلی خوب بود و شما و موژان شتر رو از فاصله خیلی نزدیک دیدین و تا آخر شب اونجا بودیم و بعد هم رفتیم توماس دیدیم و تو شهر اونقدر دور زدیم تا شما بخوابی و بعد بریم خونه.

این ماه با هم تصمیم گرفتیم که بریم خونه عمه سیمین و بابایی و مامان مهین هم اومدن و نهار اونجا بودیم و تا عصری موندیم و شما هم که نخوابیدی و یکم ورجه و ووورجه و بقیه ش هم تلویزیون دیدی و با عمه بازی کردی و به معصومه خانم هم میگی عمه.

چند روزه تو حال و هوای تولدی و برای همین کلاه و عینک تولدت رو میاری و میزنی و کلی باهاش حال میکنی و جلوی آیینه خودت رو میبینی و به من نشون میدی.

 

صندلی بادی رو که چند وقت بود استفاده نمیکردی رو آوردم و بادش کردم و نشستی روش و کلی ورجه و ووورجه کردی.

تولد بابا مهدی همه دور هم جمع بودیم. خیلی خوش گذشت و شب خوبی بود. لحظه ورود همه رو بردی اتاق خودت و اونجا شروع کردی به بازی کردن و بابایی و عمه و مامانی هم با شما همراه شدن و برای همین اولین پذیرایی تو اتاق شما بود و بعد که مامان میز رو چید شما به همه تعارف کردی که بیاین کیک بخوریم و خودت هم با انگشت زدن از یکطرف کیک شروع کردی.

 

 

بابا مهدی برای بازدید از یه گلخونه که کارش تموم شده بود رفت و ما هم باهاش رفتیم و کلی بین بوته ها گشتیم و خیار و گوجه و بادمجون و ... چیدیم و شما هم که خیارها و گوجه های روی بوته رو دیدی کلی نگاه میکردی و بابا مهدی طرز چیدن اونها رو گفت و شما هم کمک کردی و چیدی.

 

این هفته تصمیم گرفتیم بریم برای خرید وسایل تولد هیراد جون و تم شما رو انتخاب کردیم و کل بازار رو زیر و رو کردیم و گشتیم و یه سری از وسایل رو خریدیم و یه سری هم موند برای بعد. عصری رفتیم خونه دایی محسن و هانا و آوینا بیدار بودن و با هم شروع کردین بازی کردن و هدیه هایی که برای اونها خریده بودی رو دادی و با هم دوست شدین.

 

خاله محبوبه هم اومد اونحا و دیگه سه - چهارتایی حسابی شلوغ میکردین و نفهمیدیم ساعت چطور گذشت و شب هرکدوم با یه سازی رفتین و خوابیدین.

صبح هم وقتی چشمهامون باز شد هانا بالا سرمون بود و سلام کرد و شما هم زودی بلند شدی و رفتین دنبال بازی خودتون و بعد از دست و صورت شستن و آماده شدن صبحانه خوردین و آوینای وووروجک هم که نگو مثل هلوووووی خوردنی این وسطا میچرخید و با اینکه کلاً غریبی میکنه ولی خیلی خوب بازی کرد و به بابا مهدی میگه عمو و به مامان حوریه میگه عمه .

 خانوادگی برای خرید کادوی تولدت رفتیم و یه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ برات خریدیم و کلی ذوق کردی و تو هر مغازه ای که میرفتیم میشستی تو ماشین و دنده عوض میکردی و برای خودت رانندگی میکردی و گاهی هم موتورها رو تست میکردی و ما هم همراه شما کلی خوشحال بودیم.

این ماه دکتر و خانمش با دوتا وووروجک هاش اومدن خونه ما. یعنی همکارهای بابا مهدی و در بدو ورود امیرعلی و فاطمه رو بردی تو اتاقت و دیگه صدایی از شما نمی اومد چون اونقدر قشنگ با هم بازی میکردین که نگو.

توی ماه رمضان دانشگاه مامان حوریه هم اساتید و کارکنان رو دعوت کرده بود و با بابامهدی خانوادگی رفتیم و خیلی بهت خوش گذشت و کلی دوست پیدا کردی و چون شب ولادت بود جایزه هم میدادن و شما هم برنده یه جایزه خیلی خوب شدی.

عزیز دلم شب خونه دوست بابا بودیم و شما با بچه ها خیلی خوب ارتباط برقرار میکنی و دوست میشی .کلی با فاطمه رفتی توی حیاط و بازی کردین و بعد هم یه افطار خیلی خوب که خاله و آقای دکتر فراهم کرده بودن . امیر علی هم چون صبح خیلی زود بیدار شده بود و تا دیر وقت بیدار بود زودی خوابش برد و شما دوتایی کلی بازی کردین.

 

این ماه هم خیلی به همه ما خوش گذشت و ماه خوبی رو پشت سر گذاشتیم. ممنون کوچولو که اینقدر زندگی ما رو متحول کردی .

خیلی خیلی دوستت داریم .

 

 

 

 

 

[ پنجشنبه ] [ 21:08 ] [ مامان و باباي هيرادجون ]

نفس مامان 33 ماهه شده و مامان و بابا کلی عشق میکنن وقتی که با اونا خیلی شیک و خوشگل حرف میزنی و البته جدیداً برای اینکه خودت و لوس کنی به هر نوع ح ای میگی خ و میدونی که داری اشتباه میگی و میخوای جلب توجه کنی

صبح که از خواب بیدار میشی میگی حوری جون سلام 

وقتی جواب سلام ت رو میدم میگیم خوب خوابیدی : میگی بله یا عالی و من کلی کیف میکنم و میبوسمت و ماساژت میدم و شما هم خودت و کش و قوس میدی و خودتو برام لوس میکنی

اکثر اوقات صبح که بیدار میشی یه دوش میگیری و بعد با مامان صبحانه میخوری . قربونش بشم همه چی هم دوست داری و اکثر اوقات میگی : با خالی یعنی بدون نون (کره و مربا - خامه و عسل و ...) همه چی رو دوست داری خالی بخوری و البته همراه یه لیوان چایی که عاشق چای شیرین صبحانه هستی.

بعد از خوردن غذا و یا صبحانه میگی : الهی شکرت و منو بغل میکنی و میبوسی و گاهی منو تو بغلت محکم فشار میدی و میگی مامانی دوستت دارم و منم کلاً از هوش میرم 

عاشق وقتی هستم که یه کاری میخوای برات انجام بدم و من مقاومت میکنم اونوقت میگی : عزیزم - جیگرم - دوستت دارم و اونوقدر تکرار میکنی که مامان کلاً خجالت زده میشه و اون کار رو برات انجام میده . فدای پسر با هوشم بشم من.

یه روز جمعه تصمیم گرفتیم بریم خونه دوست بابایی و در کنارش بابا پرویز هم به زمین هاش یه سری بزنه و مامانی و عمه هم ما رو همراهی کردن.

شما هم موقع عکس انداختن فقط فرار میکنی و میخوای با سرعت دور حیاط بچرخی و بازی کنی.

 

 

 

 

 یه توپ پیدا کردی و شروع کردی به شوت کردن 

 

 

از اونجایی که مامان مهین هم مثل مامان طلعت عاشق گل هستن و شما هم و همچنین با همدیگه رفتیم گلفروشی و تو راه دائم نشون میدادی و توضیح میدادی که مامان طلعت هم از اینجا گل و درخت خریده و با دستت تند تند نشون میدادی و با آب و تاب تعریف میکردی و مامان مهین هم چون دید شما هم گل دوست داری یه گلدون شمعدانی خرید و شما هم ذوق زده بغلش کردی .

 

 

یکی از بازیهات که هنوزم دوستش داری و اون و انجام میدی چسبوندن عکسها روی دست و پاهات هست عزیزم

 

 

 

و گاهی برای خودت سیبیل میذاری و میخندی میگی :هیراد سیبیل داره

 

 

پسرم خیلی فعالیت میکنی و تو کارهای خونه کمک میکنی .

خودت وسایلت رو جمع میکنی و بعد میری سر بازی بعدی.

و البته وقتی سفره غذا جمع میشه شما زحمت میکشی و یه صندلی میذاری زیر پاهای کوچولوت و شروع میکنی به ظرف شستن.

 

یکی از کارهای خطرناکی که از خودت اختراع کردی 

 

 

وقتی دایی بنیامین میاد پیشت خودت و لوس میکنی و میچسبی بهش و کلی مدل جدید با هم در میارین و همونجوری هم برنامه خودتون رو نگاه میکنین

 

 

 

عزیز دلم هنوزم که هنوزه دوست داری موقع خواب عصر و یا شب شیر بخوری اونم تو شیشه . البته گاهی هم تو لیوان و بستگی به حال اون روزت داره.

عصرها خیلی خوب میخوابی ، هروقت خونه خودمون باشی ولی اگه خونه مامانی ها بریم خواب بی خواب

 

 

یه روز عصر با مامان طلعت رفتیم خونه باغ پیش بابا اکبر تا عصرونه با هم باشیم و شما وسط راه بع بعی دیدی و مامان هم ماشین رو نگهداشت و با هم رفتیم و تو گندم زارها دور زدی و به مامان طلعت هم تعارف میکردی که بیا ولی مامانی بخاطر پاهاش نمیتونه ما رو همراهی کنه ولی از دور کلی باهم دست تکون دادین و بوس رد و بدل کردین.

 

 

تو این ماه چند باری مراسم دعا رفتیم خونه زن عمو نجما و خاله مریم که اونجا با بچه ها کلی بازی کردی و خوش گذروندی

 

عزیز دلم ان شاء الله که همیشه به شادی و خوشی اوقاتت سپری بشه 

عاشقتیم یه عالمـــــــــــــــه

 

 

خاطرات سال...Klik hier voor meer gratis plaatjes
[ دوشنبه ] [ 20:09 ] [ مامان و باباي هيرادجون ]

هیرادم 32 ماهه شد و یکی بهترین خبری که میتونستم در ماهگرد تولدت بشنوم اینکه مامان حوری جون برای مصاحبه دکتری دعوت شد و البته خبر قبولیم رو هم یه ماه پیش و دقیقا تو 14 هم ماه گرفتم و این وجود پر از مهرت و این قلب پاکت هست که باعث میشه مامان هر دفعه تو ماه گرد تولدت یه خبر خوب بشنوه .

هیراد مامان ، با اینکه بزرگ شدی اما هنوزم فکر میکنم باید خیلی مواظبت باشم و گاهی تموم رفتارهات باعث میشه سن و سال شما رو یادمون بره

اونقدر قشنگ تو کارهای خونه به من کمک میکنی که نگو

کلی با هم بیرون میریم و بقول شما میریم پیش نی نی ها و شما خوش میگذرونی مخصوصا وقتی که خونه یکی از کوچولوها مهمان بودیم و شما کلی تو حیاط با هم بازی کردین

 

 

 

 

و تو راه برگشت رفتیم یه سری به زمین بابا پرویز زدیم و شما اونجا با بابا و مامان قدم زدی

 

و البته وقتی بر میگردیم خونه اونقدر خسته شدی که با بابا در حال فیلم دیدن میخوابید

 

 

چون هوا بهتر شده برای همین تقریبا بیشتر شبها بیرون میریم و شما تاپ و سرسره بازی میکنی  و خیلی بهت خوش میگذره

 

همچنان برنامه بازدید قطار ها در راه آهن پابرجاست و خانوادگی میریم و توماس میبینیم و البته چند شب برنامه شام رو منتقل کردیم به اونجا و شما کلی کیف کردی

هر وقت قطار ایستاده با بابا میری و سوار قطار میشی و تو راهرو هاش قدم میزنی و از یه کوپه و در دیگه خارج میشی

هیراد جونم از این به بعد میتونیم با ماشین مامان بریم بگردیم و حسابی کیف کنیم ،وقتی مامان با ماشین اومد به همه اعلام کردی که این اوپتیمای خوری جونه و اونقدر بهت آموزش دادن تا بالاخره قبول کردی اون پژو هست و خیلی خوشگل میگی پِجــــــو .

94.2.24 مامان رفت برای همایش کمیته ملی المپیک و شما پیش مامان مهین بودی تا عصری من اومدم و با هم رفتیم بیرون دور زدیم

94.2.25 امروز کلاً به گشت و سفر بودیم و رفتیم یه جای با صفا و تو این راه بابا پرویز ما رو همراهی کرد و خیلی به ما خوش گذشت و شما هم که از بغل بابایی پایین نمی اومدی و هر جا میخواستی بری دست بابایی رو میگرفتی و میرفتی و عشق میکردی

 

 

این روز خیلی روز خوبی بود و هوا عالی بود. نم نم بارون که میومد و هوای بهاری و چند دقیقه بعد بارون میومد تند تند و خیس میشدیم و تا میومدیم حرکت کنیم خورشید خانم در میومد و گرما بخش سفر ما میشد.

با همدیگه رفتیم کنار رودخونه نشستیم و نهار خوردیم و کلی آب بازی کردی و سنگ توی آب پرت میکردی و ذوق میکردی .

از صبح که از خونه رفتیم بیرون تا آخر شب که برگشتیم فقط یه نیم ساعتی استراحت کردی و اونم تو راه برگشت و دوباره شارژ شدی . وسط راه بابا توی یه پارک نگه داشت و شما کلی سرسره بازی کردی و بعد اومدیم.

شب مبعث هست و ما برای عید دیدنی رفتیم خونه مامان مهین که مهمون از مشهد داشتند و تا ساعت 12 هم اونجا بودیم و حسابی خوابت گرفت و میخواستی بخوابی که اومدیم.

94.2.26  امروز مبعث هست و برای همین نهار خونه مامان طلعت هستیم و شما برای ظهر رفتین مسجد و نماز خوندین و اومدین .خاله محبوبه هم اومده و شما کلی بازی کردی. حدود عصر بابا مهدی ساعت ورود و خروج قطار رو پرسید و برای همین با هم رفتیم بنکوه و کلی گشتیم و از اونجا سوار قطار شدی و به همراه بابا اومدی و مامان هم با ماشین اومد دنبال شما تا از ایستگاه بعدی شما رو سوار کنه.

 

 

عصری هم با خاله ملیکا و محبوبه و دایی و مامانی و خلاصه همگی رفتیم پارک جنگلی و شما حسابی بازی کردی.ساعت 10 شب بود که رسیدیم و شام خوردیم و شما برای ساعت 11 خواب بودی.

 

 

 

امروز مامان خونه س و کارهاش رو کرده و شما هم باهاش راه اومدی و کلی خودتو واسه مامان لوس میکنی،ساعت 12 نهار برداشتیم و بردیم برای بابا و از اونجا هم رفتیم خونه بابا اکبر که شما همونجا موندگار شدی

عصرها یا همدیگه میریم پارک یا بقول خودت پارک جنگلی و اونقدر اونجا رو خوب شناختی که مسیرش رو حفظ شدی . اونجا خیلی برای شما خوبه و راحت و بدون دردسر بازی میکنی

گاهی با هم میریم پیش خاله ملیکا و شما هم اون نزدیکی ها یه مغازه اسباب بازی رو نشون کردی و خاله ملیکا هم از خدا خواسته برات ماشین میخره

عصرها برنامه ت این شده که به همراه بابا اکبر و مامانی بری خونه باغ و کلی بازی کنی و وقتی بر میگردی خونه میری دوش میگیری و میخوابی و البته گاهی هم تو راه خوابت میبره.

وقتی با دایی بنیامین و خاله میریم بیرون کیف میکنی و دائم برای اونها همه جا رو توضیح میدی و دستهای خوشگلت رو تکون میدی و حالتهای محتلف به خودت میگیری.

خاله محبوبه که میاد ما اونجاییم و شما کل اتفاقات رو براش توضیح میدی و از توماس براش میگی 

خونه خاله گلی که میریم اول میشینی و یواش یواش میگی بریم حیاط و دوست داری دور باغچه دور بزنی و بپری بالا - پایین

 

 

 

عشق من از با تو بودن سیر نمی شویم و از یگانه خالق خود بابت این موهبت الهی شاکریم

خدایا شکر

 

[ جمعه ] [ 15:55 ] [ مامان و باباي هيرادجون ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 30 صفحه بعد
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

هيراد عزيزم متولد1391/05/14 پانزدهم ماه مبارك رمضان سال 1433 همزمان با ولادت حضرت امام حسن مجتبي(ع) روز حقوق بشر اسلامي و كرامت انساني -------------------------------------------- خوش اومدي عزيزم و ممنون كه به زندگي ما طراوت تازه اي بخشيدي
امکانات وب

سرزمین جدیدترین شکلکهای متحرک زیبا

------- ------------------- گالری تصاویر ------------- ----------- قلب

エナメルハートブログパーツ

[PR] 無料で楽しくタイピング

---------------- ايا؟
-------------- pic
کدهای عکس و تصویر
--------- Yout personal smileys ------- ------