هيراد جونهيراد جون، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 16 روز سن داره

يكي يدونه - هيراد دردونه

نمايشگاه احیای سنتهای مردمان کویر

روز جمعه نمايشگاه  آئین های سنتی و صنایع دستی از تمام وسايل سنتي و آداب و رسوم ايل هاي مختلف برگزار شد كه ما هم همراه خاله مليكا رفتيم و خيلي خوش گذشت. اونجا علاوه بر افرادی که لباسهای محلی پوشیده بودند میتوانستی تمام ادوات و ابزار آلات سنتی رو ببینی البته در قسمتی از این محل غرفه هایی بود که نان محلی ، مواد غذایی محلی و... داشتند و به همه افراد بازدید کننده اش محلی میدادند. در گوشه دیگر نمایشگاه ساربانان همراه با شترها بودند که بچه های زیادی آنجا جمع شده بودند که عزیز دلم برای اولین بار از نزدیک شتر رو دید.   ...
15 مهر 1392

نمايشگاه مادر - كودك - نوزاد MBC

هيراد جونم ما 1392/06/20 براي امتحان جامع مامان رفته بوديم دانشگاه و بعد از آن رفتيم براي نمايشگاه مادر و كودك كه در محل نمايشگاه بين المللي برگزار شد و از وقتي وارد نمايشگاه شديم خواب بودي ولي به اواسط آن كه رسيديم بيدار شدي و كلي بهت خوش گذشت و كلي بادكنك بهت هديه دادند و كتاب و .... تو غرفه ني ني سايت كه رسيديم كلاس آموزش ماساژ بود و من استفاده كردم و تو بابايي هم رفتيد پيش باب اسفنجي و عكس انداختيد        وقتی داشتیم میومدیم خونه بابا تو راه ایستاد تا قند عسلمون یک کم بازی کنه و عشقم اونقدر بازی کرد که تو راه برگشت ........ و حتی وقتی رسیدیم خونه باز هم لالا بودی فدای اون چه...
15 مهر 1392

اولين سفرمشهد عسل مامان

عزيزم بعد از تولدت و جمع و جور كردن كارها آماده شديم تا به مدت چند روز بريم مشهد تا هم شما زيارت كنيد و هم سياحت وقتي براي سوار شدن به هواپيما ميرفتيم خيلي خوشحال بودي البته يك سال قبل كه تازه 10 روزت شده بود هم دعوت شده بوديم ولي چون خيلي كوچولو بودي نتونستيم برويم و بابا مهدي تنها رفت. وقتي براي رفتن به حرم ميومديم خوشحال بودي و به همه دست تكان ميدادي و ميخنديدي براي همين توي مسير هميشه دوستان زيادي پيدا ميكردي -البته تو هر سن و سالي   چند باري هم فرصت شد تا چند تا بازار سربزنيم و بگرديم مثل الماس شرق و بازار رضا و ...   توي يكي از مراكز خريد از بازي كه بچه ها ميكردن خوشت اومد و بابايي هم شما رو برد تا س...
1 مهر 1392

مسافرت به لزور و درياچه شورمست

عزيزم ما 92/5/3 با همديگه رفتيم به لزور ميدوني كجاست ؟ سمت فيروزكوه  و شهر ارجمند يه روستايي هست به اسم لزور كه توي چله تابستان هم هواي خنكي دارد انگار زير كولر گازي خوابيدي . شب اونجا خونه گرفته بوديم و خيلي بهت خوش گذشت و كلي بازي كردي و رنگ و روت باز شده بود. موقع رفتن كه خيلي خوشحال بودي       وقتي ماماني و بابايي زنگ ميزنن و حالتو ميپرسن حسابي خوشحال ميشي     وقتي برديمت چشمه كه اب صاف و زلالي مي اومد خيلي خوشحال بودي اما اب اونقدر سرد بود كه تو كه اب بازي دوست داري هم از اب فرار ميكردي         وقتي خسته مي شي حسابي چشما...
7 مرداد 1392

قدمهاي اول جوجوي مامان

هيراد جوجو ميتونه تو 12ماهگي چند قدمي رو برداره و از خودش خلاقيت بخرج ميده . عزيز دلم تو ميتوني تعادلت رو خودت حفظ كني و چند قدمي تا رسيدن به مامان گام برداري هنوز گفتن (( پوپ))‌ رو فراموش نكردي و موقع بيدار شدن و يا ديدن اطرافيان در لحظه اول پوپ رو ميگي هيرادم ، خيلي باحالي و اداهايي كه در مياري و خنده هات يك دنيا مي ارزه خيلي دوستت داريم عاشق ميوه هاي تابستاني هستي و دست هيچ كس را براي خوراكي رد نميكني     وقتي با بابايي رفتيم جاده هراز قرار شد بريم پلور تا براي اولين بار طعم ديزي سنگي رو بچشي (تير92     هرجا بابامهدي از ماشين پياده ميشه ،اونوقت كي مياد پشت فرمون ماشين:هيـــ...
27 تير 1392